عرب شدیم، چون فردوسی نداشتیم


جایگاه و ارزش فردوسی بزرگ از دید دیگران!
سال ها پیش از حسنن هیکل نویسنده و خبرنگار مصری پرسیدند شما که دارای فرهنگ و تمدنی بزرگ و اهرام ثلاثه و ... هستید چرا پس از یورش اعراب و اسلام به مصر زبان و فرهنگ تان کاملا از بین رفت و تبدیل به یک کشور عربی شدید؟ آقای هیکل در پاسخ گفت: چون که ما "فردوسی" نداشتیم!
------------------------------------
محمد حسین هیکل متولد ۲۳ سپتامبر ۱۹۲۳ میلادی ، روزنامه نگار نامدار مصری است که به مدت ۱۷ سال سر ویرایشگر روزنامه الاهرام مصر بود

جملات قصار - 10

نیما یوشیج در جشن یك سالگی تولد فرزندش نوشت ...
پسرم ...
یك بهار، یك تابستان ، یك پاییز و یك زمستان را دیدی ...
از این پس .... همه چیز ِ جهان ....تكراریست ...

حتمــــــــــــــــــــــــــا بخونیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

به نقل از یکی از پیجهای فیس بوک:

کنار خیابون ایستاده بودم که دیدم یه عقب مانده ذهنی که اب دهنش کش اومده بود و ظاهر نامناسب و کثیفی داشت به هر کسی که میرسه با زبون بی زبونی ازش میخواد دگمه بالای پیراهنش رو ببنده ! اما چون ظاهرخوب و تمیزی نداشت همه ازش اکراه داشتن و فرار میکردن !

دو سه تا سرهنگ راهنمایی و رانندگی با چند تا مامور وسط چهار راه ایستاده بودن و داشتند صحبت میکردند ! یکی از اونها معلوم بود نسبت به بقیه از لحاظ درجه ارجحیت داره چون خیلی بهش احترام میذاشتن !
.
.
این عقب مونده ذهنی رفت وسط خیابون و به اونها نزدیک شد و از همون سرهنگی که اشاره کردم خواست که دگمه اش رو ببنده ! سرهنگ بیسیم دستش رو به یکی از همکارانش داد و با دقت دگمه پیراهن اون معلول ذهنی رو بست و بعد از پایان کارش وسط خیابان و جلوی اونهمه همکار و مردم به اون عقب مونده ذهنی سلام نظامی داد و ادای احترام کرد ! اون عقب مونده ذهنی که اصلا توقع اینکار رو نداشت خندید و اون هم به روش خودش سلام داد و بطرف پیاده رو اومد ... لبخند و احساس غروری که توی چهره اش بود رو هیچوقت فراموش نمیکنم ! بعد از این قضیه با خودم گفتم کاش اسم و مشخصات اون سرهنگ رو یاد داشت میکردم تا با نام بردن ازش تقدیر کنم ! اما احساس کردم اگر فقط بعنوان یک انسان ازش یاد کنم شایسته تر باشه ! این کار جناب سرهنگ باعث شد اشک توی چشمام جمع بشه و امیدوار بشم که هنوز انسانهایی با روح بزرگ وجود دارند ! ..... زنده باشی جناب سرهنگ !

قدر دارایی هایمان را امروز بدانیم

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مردنزدیک دختر رفت و از او پرسید :دختر خوب چرا گریه می کنی؟
دختر گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ میخرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد!
شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیاور

سفيد کردن دندان در منزل


همه آنچه که براي سفيد کردن دندانهايتان نياز داريد محصولات خانگي ساده اي هستند که بسادگي يافت مي شوند.

پولي که با دست خود بسختي بدست آورده ايد را صرف خريد سفيد کننده هاي گوناگون از داروخانه نکنيد! ميتوانيد بصورت کاملاً رايگان همان نتايج را در خانه حاصل نماييد! پول خود در کلينيکهاي گرانقيمت براي سفيد کردن دندانهايتان خرج نکنيد! مي توانيد با موادي که احتمالاً هم اکنون در جعبه داروها و کابينت آشپزخانه تان موجود است اقدام به سفيد کردن دندانهايتان نماييد.

خودتان را با ژلهاي مخصوصي که مجبوريد روي دندانهايتان نگه داريد اذيت نکنيد. از خريد دهان شويه هاي مربوط به افراد سيگاري صرفه نظر کنيد! شما به همه آنچه که براي درخشان و سفيد کردن دندانهايتان نياز داريد هم اينک در خانه دسترسي داريد. به ياد داشته باشيد که اين دستورالعمل ساده و کارا مي باشد...

ادامه نوشته

سخن پندآموز یک کودک

حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد .
هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد.
پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه..... اما اینطور نشد.....
خیلی اروم نشست صندلی جلوی ماشین، مثل آدم بزرگها.
بابا بزرگ هم مات و مبهوت نشسته بود صندلی عقب و غرق در خیالات خودش بود ، و هر چند حالش خوب نبود از بی احساسی حامد کوپولو تعجب زده بود ولی به روی خودش نمی آورد.
به اولین خیابان که رسیدند حامد رو به باباش کرد و پرسید :بابا اسم این خیابون چیه؟
باباش جوابش رو داد،اما حامد ول کن نبود و اسم تمام خیابونها رو دقیق دقیق میپرسد.
بلاخره حوصله باباش سر اومد با ناراحتی پرسید:بچه جون اسم این خیابونها رو میخوای چیکار کنی؟به چه دردت میخوره؟
حامد با صدای معصومانه اش گفت:بابایی میخوام اسم خیابونها رو خوب خوب یاد بگیرم تا وقتی تو هم مثل بابابزرگ پیر شدی ببرمت اونجا تنها زندگی کنی..... دنیا رو سرش خراب شد.
نگاهی از آیینه به پدر پیرش کرد، خودش رو اون پشت دید . از همون جا بسرعت دور زد . و برگشت بطرف خونشون.
حامد کوچولو اون جلو یواشکی داشت میخندید. برگشت و دستای داغ و تب دار بابابزرگش رو تو دستای کوچیکش محکم فشار داد ،اشک از چشمهای پیرمرد سرازیر بود ....

جملات قصار - 9

با گذشت زمان بزرگ می شویم

و با" گذشت"، "بزرگ"

يازده دقيقه ...

براي اينکه يک ساعت با مردي بگذرانم، 350 فرانک سوييس مي‌گيرم.
يک ساعت در واقع اغراق است. اگر در آوردن لباس‌ها را حساب نکنيم و تظاهر به محبت و صحبت درباره‌ي مسائل پيش پا افتاده و لباس پوشيدن را كنار بگذاريم، کل اين مدت مي‌شود يازده دقيقه رابطه‌ي جنسي .
يازده دقيقه ......!!!
دنيا دور چيزي مي‌گردد که فقط يازده دقيقه طول مي‌کشد .
به خاطر اين يازده دقيقه است که در يک روز 24 ساعته (با اين فرض که همه‌ي زن و شوهرها هر روز عشقبازي کنند، که مزخرف است و دروغ)، مردم ازدواج مي‌کنند،‌ خانواده تشکيل مي‌دهند، گريه‌ي بچه‌ها را تحمل مي‌کنند، مدام توضيح مي‌دهند که چرا دير آمده‌اند خانه، به صد تا زن ديگر نگاه مي‌کنند با اين آرزو که با آن‌ها چرخي دور درياچه‌ي ژنو بزنند، براي خودشان لباس‌هاي گران مي‌خرند و براي زن‌هايشان لباس‌هاي گران‌تر، به فاحشه‌ها پول مي‌دهند تا جبران کمبودشان را در زندگي زناشويي‌شان بکنند و نمي‌دانند اين کمبود چيست.
.
.
همين يازده دقيقه، صنعت عظيم لوازم ‌آرايش، رژيم‌هاي غذايي، باشگاه‌هاي ورزشي، پورنوگرافي و قدرت را مي‌گرداند.
و تازه وقتي مردها دور هم جمع مي‌شوند، ‌برخلاف تصور زن‌ها، اصلاً راجع به زن‌ها حرف نمي‌زنند. از کار و پول و ورزش حرف مي‌زنند....!!!!!
يك جاي كار تمدن ما ايراد اساسي دارد ...

از دفتر خاطرات يک روسپي ( پائلوکویلو)

سایت رسمی پائولوکویلو به زبان فارسی

درس حیا

مرحوم آقاى بلادى فرمود یکى از بستگانم که چند سال در فرانسه براى تحصیل توقف داشت، در مراجعتش نقل کرد که:در پاریس خانه اى کرایه کردم و سگى را براى پاسبانى نگاه داشته بودم، شبها درب خانه را مى بستم و سگ نزد در مى خوابید و من به کلاس درس مى رفتم و برمى گشتم و سگ همراهم به خانه داخل مى شد.
.
شبى مراجعتم طول کشید و هوا هم به سختى سرد بود به ناچار پشت گردنى پالتو خود را بالا آورده، گوشها و سرم را پوشاندم و دستکش در دست کرده صورتم را گرفتم، به طورى که تنها چشمم براى دیدن راه باز بود، با این هیئت درب خانه آمدم تا خواستم قفل در را باز کنم سگ زبان بسته چون هیئت خود را تغییر داده بودم و صورتم را پوشیده بودم، مرا نشناخت، به من حمله کرد و دامن پالتوی مرا گرفت.من فورا پشت پالتو را انداختم وصورتم را باز کرده، صدایش زدم تا مرا شناخت.
با نهایت شرمسارى به گوشه اى از کوچه خزید. در خانه را باز کردم و هرچه اصرار کردم داخل خانه نشد. به ناچار در را بسته و خوابیدم. صبح که به سراغ سگ آمدم دیدم مرده است، دانستم از شدت حیا جان داده است…

اینجاست که باید هر فرد از ما به سگ نفس خود خطاب کنیم که چقدر بى حیاییم، راستى که چرا از پروردگارمان که همه چیزمان از او است حیا نمى کنیم، و ملاحظه حضور حضرتش را نمى نماییم؟؟

جملات قصار - 8

آیا میدانستید؟


حروف انگلیسی A,B,C,D در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد
۱تا ۱۰۰ دیده نمی شود

حرف D برای اولین بار در عدد
۱۰۰ بکار می رود (Hundred)

حروف A,B,C در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد
۱ تا ۹۹۹ دیده نمیشود.

حرف A برای اولین بار در املای عدد
۱۰۰۰ دیده می شود (Thousand)

حروف B,C در املای انگلیسی هیچ یک از اعداد
۱ تا ۹۹۹۹۹۹۹۹۹ دیدهنمی شود.

حرف B برای اولین بار در املای عدد بیلیون بکار می رود. (billion)

و حرف C هیچ وقت در املای اعداد انگلیسی بکار نمیرود.

 

زيبايي انسان درچيست؟


روزي شاگردان نزد حکيم رفتند و از او پرسيدند:استاد زيبايي انسان درچيست؟

حکيم 2 کاسه کنار شاگردان گذاشت و گفت:به اين 2 کاسه نگاه کنيد ...

اولي ازطلا درست شده است و درونش سَم است ..

دومي کاسه اي گِلي ست و درونش آب گوارا است...

شما کدام راميخوريد؟

شاگردان جواب دادند:کاسه گلي را...

حکيم گفت: آدمي هم همچون اين کاسه است. آنچه که آدمي را زيبا ميکند درونش واخلاقش است.
.
بايد سيرتمان رازيباکنيم نه صورتمان را

سعي کن دریا باشی


روزي شاگرد يه راهب پير هندو از او خواست که واسش يه درس بياد موندي بده . راهب از شاگردش خواست کيسه نمک رو بياره پيشش ، بعد يه مشت از اون نمک رو داخل ليوان نيمه پري ريخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست يه جرعه کوچک از آب داخل ليوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استادپرسيد : " مزه اش چطور بود ؟ "
.
شاگردپاسخ داد : " بد جوري شور و تنده ، اصلا نميشه خوردش "
پيرهندواز شاگردش خواست يه مشت نمک برداره و اونو همراهي کنه .
رفتند تا رسيدن کنار درياچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل درياچه بريزه ، بعد يه ليوان آب از درياچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتي تمام آب داخل ليوان رو سر کشيد .
استاداينبارهم از او مزه آب داخل ليوان رو پرسيد. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولي بود . "
پيرهندو گفت : " رنجها و سختيهائي که انسان در طول زندگي با آنها روبرو ميشه همچون يه مشت نمکه و اما اين روح و قدرت پذيرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسيعتر بشه ، ميتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتي تحمل کنه ، بنابراين سعي کن يه دريا باشي تا يه ليوان آب ."

 

120 سال زنده باشی

آیا می دانستید که گاهی به هم می رسیم و می گوییم 120 سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟

برای چه نمی گوییم 150 یا 100 سال یا ...
در ایران و در زمان ماقبل هجوم اعراب به ایران سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردند که به جای اینکه هر 4 سال یکروز اضافه کنند (که البته اضافه هم میکردند) هر 120 سال یک ماه را جشن می گرفتند و کل ایران این جشن برپا بود و برای این که بعضی ها ممکن بود یکبار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی داد تا این جشن ها را دوباره ببینند به همین دلیل دیدن این جشنرا به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی و این به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبادرآمد. که وقتی به هم می رسیدند بگویند 120 سال زنده باشی

فلانی ماستش را کیسه کرده است

وزیری به پادشاه (شاه عباس) می گوید: قوت مردم فقیر ماست است و ماست بند ها نیز مرتب قیمت ماست را بالا می برند، حکمی بده که قیمت ماست ها زیاد نشود.
پادشاه نیز امر می کند که قیمت ماست نباید از فلان مقدار بیشتر شود.
روزی به پادشاه خبر می دهند که ماست بند های شهر دو نوع ماست می فروشند. ماست شاه عباسی که به قیمت اعلام شده فروش می رود و ماستی که به قیمت بالا فروش می رود.
.
پادشاه با لباس مبدل به بازار می رود و طلب ماست می کند.
ماست بند می گوید: چه ماستی می خواهی؟
پادشاه با تعجب می پرسد: ماست می خواهم دیگر! چه فرقی می کند؟
.
ماست بند می گوید: گوئی تازه به این مملکت آمدی؟! در این ولایت دو نوع ماست داریم. ماست شاه عباسی که همان دوغی است که در جلوی در است و به قیمت اعلام شده به فروش می رود و ماستی هم پشت دکان داریم که ماستی سفت و آب رفته است و قیمتش بالاتر از قیمت اعلام شده است. حالا از کدام می خواهی؟
پادشاه دستور می دهد که ماست بند را وارونه از در دکان آویزان کنند و کمرش را محکم ببندند و تمام ماست های آب بسته را در پاچه های شلوارش بریزند و بعد پاچه هایش را محکم ببندند و آن قدر در آن حالت بماند تا تمام آب ماست ها کشیده شود.
بعد از این حکم تمام ماست بند ها از ترس شاه ماست های خود را در کیسه کردند و مقابل در دکان آویختند. از آن پس هر کسی که کاری را از روی ترس و اجبار انجام می دهد می گویند که: فلانی ماستش را کیسه کرده است.