X
تبلیغات
...::: گلدفا :::... - داستان هاي شيرين " بهلول " ( قسمت دوم)
 
با استفاده از نرم افزار بارکد خوان و خواندن بارکد بالا میتوانید از طریق موبایل وارد وبلاگ شوید
   

Loading... ██████████████] 99%

داستان هاي شيرين " بهلول " ( قسمت دوم)
جمعه 28 مرداد1390 ساعت 12:49 | | نوشته ‌شده توسط امین | ( )


جنون

كسي بهلول را گفت:
تا چند مي خواهي در جنون باشي ؟،
لحظه اي بخود آي و راه عقل در پيش
گير.
بهلول گفت: اين روز ها بدنبال عقل رفتن
خيلي:
" جنون" مي خواهد...!!!!! "


نردباني دو طرفه

بهلول را پرسيدند:
حيات آدمي را در مثال به چه ماند؟
بهلول گفت: به نردباني دو طرفه ،كه
از يك طرف :
" سن بالا مي رود " و از
طرف ديگر :
" زندگي پايين مي آيد ".

مشترك

بهلول را پرسيدند:
انسانها در روي زمين ، در كدامين
چيز مشتركند ؟
گفت: در روي زمين ، چنين چيزي نتوان
يافت ،اما در زير زمين :
" خاك سرد و تيره " ،
گورستان:
" مشترك " همه افراد بشر است....!!!!



عاقبت ثروتمندان و فقيران از نظر بهلول

روزي بهلول در قبرستان بغداد كله هاي
مرده ها را تكان مي داد ، گاهي پر از خاك
مي كرد و سپس خالي مي نمود.
شخصي از او پرسي:
بهلول ! با اين " سر هاي مردگان " چه مي كني؟
گفت: مي خواهم ثروتمندان را از فقيران و
حاكمان را از زير دستان جدا كنم، لكن مي بينم
همه يكسان هستند.

به گورستان گذر كردم صباحي
شنيدم ناله و افغان و آهي

شنيدم كله اي با خاك مي گفت
كه اين دنيا، نمي ارزد به كاهي

به قبرستان گذر كردم كم و بيش
بديدم قبر دولتمند و درويش

نه درويش بي كفن در خاك خفته
نه دولتمند ، برد از يك كفن بيش


بهلول و طبيب

هارون الرشيد ، طبيب مخصوصي
از يونان آورده بود، كه بسيار مورد
تكريم و احترام بود.
روزي بهلول بر وي وارد شد ، پس از
سلام و احوال پرسي از طبيب سوال
نمود :
شغل شما چيست؟
طبيب از باب تمسخر، به بهلول گفت:
شغل من:
" زنده كردن مرده هاست."
بهلول در جواب گفت:
اي طبيب تو زنده ها را نكش ،
" مرده زنده كردنت " ،
پيش كش !


اين شهر چند " عاقل " دارد.

بهلول وقتي در بصره بود به او گفتند:
ديوانه هاي اين شهر را براي ما بشمار.
گفت: " ديوانه هاي " شهر آنقدر زيادند كه نمي شود
شمرد ، اگر بخواهيد :
" عاقلان و خردمندان " را براي شما ميشمارم
كه:
" اندكند ".



حاضر جوابي بهلول

روزي وزير هارون به شوخي بهلول را گفت:
مبارك است خليفه ، كه حكومت:
" گرگها و خنزير ها " را،
به تو واگذار كردند.
بهلول بي درنگ گفت:
خودت حكومت مرا فهميدي و تصديق كردي . از
اين به بعد مواظب باش كه از اطاعت من سر پيچي
نكني.
حضار از سخن بهلول به خنده افتادند و وزير شرمنده
شد.


حكايت

روزي بهلول بر هارون وارد شد. در حالي كه
در ميان عمارت مجلل و نوساز خود مشغول
گردش و تفريح بود . از بهلول خواست كه چند
جمله ناب روي اين بناي جديد بنويسند.
بهلول روي بعضي از ديوارها نوشت.
اي هارون ! تو آب و گل را بلند داشتي و دين را
پايين آوردي و خوار كردي ،گچ را بالا بردي:
ولي ،
فرمايش پبغمبر را پايين آوردي.
اگر مخارج اين ساختمان از مال خودت است ،
خيلي اسراف كرد ه اي و خداوند اسراف كنندگان
را دوست ندارد و اگر از مال ديگران است ، بر
ديگران روا داشته اي ، خداوند ظالمان را دوست
ندارد.

اي به دنيا بسته دل ! غافل ز عقبايي چرا ؟
رهروان رفتند و تو پابند دنيايي چرا ؟

برف پيري بر سرت باريده ابر روزگار
سر به خاك طاعتي، آخر نمي سايي چرا؟

صد هزار گل ز باغ ، پرپر مي شود
بي خبر بنشسته و گرم تما شايي چرا؟


:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت